خسته
بی تو من از زندگانی خسته ام
با تو ای جان روز و شب پیوسته ام
هر کجا باشم تویی معبود من
با خدای عاشقان بنشسته ام
در تنم پیچیدی و یک تن شدیم
از همه عالم دگر بگسسته ام
شکوه از بی مهری دوران کنم
در لبان آرزو چون پسته ام
خنده برلب شکوه در دل سبز شد
سنگ سختم در سخن نسکسته ام
راز اسایم ترا دارم بخویش
تا تویی از درد و غم ها رسته ام
اسما سخی عزیز
حرف دل
راز غصه های زند گی
روز گارانی این شعر رامیخواندم که:
دلا به باغ برو مشرب از انار آموز
که موج خون به دل وخنده دردهان دارد
از حفظش کرده بودم ودوست داشتم با خودزمزمه اش میکردم روز گارانی میگذرد روز گاران شادی داشتم با شادیها وسر مستی های جوانی نمیدانم چرا این را زمزمه میکردم شاید از روی تفنن طبع سرود ها یارم شده با غمگینانه زند گی با خودم چنین میگویم: که
مرا دردیست گفتارش برای دوستان مشکل
بلب ها خنده درجولان وباشد غصه ها در دل
پریشانم به وضع خویش ندانم زند گانی را
جوانی رفت وعمرم را چه باشد اندرین حاصل
که را جویم که را گویم زقلب و درد جانکاهم
طپم در خون خود حتی بروی بستر ومنزل
مگر سهمم چنین باشد؟ خدا وندا عطاکردی
گناهم اینکه زن بودم /ویا شد از هوا مشکل
زآدم هر چه گویم بر تمنای توام اسما
به تقدیرت چنین بنوشته اند کم گو ازان بگسل
اسما سخی عزیز انگلستان شهرلندن
سوز وگداز
زسوز واز گداز دل مرا این ناله بسیار است
دلم در بند محبوب است وجان من گرفتار است
به لب خنده/ به دل ناله/ به جانم لرزه افتاده
توگویی طفل احساسم به بند غم گرفتار است
قمار زند گی در باخت بر دی داشت دانستم
که احساس ندا مت در محبت جنس بازار است
به اشک وآه وناله همنوایی لذت درد است
زبستر میگریزد همت مجنون که بیمار است
گرفتارم بدست مرد نادانی/ اسیرم من
نفس در سینه مینالد تنم در بند آزار است
به قسمت هر چه اندیشم زاسما دور میگردم
خدا وندا نمیدانم! کی ام؟ من را چه آزار است
شام شهر غربت کشور انگلستان شهر لندن اسما سخی عزیز