درد

نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
دل اسما به غربت غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
ظلمت شده از حد بفزون در بر من
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
افتخار
لــقــای کار دانــت را بنازم
ســواد داسـتـانـت را بنازم
برای عشق جانکاهت بمیرم
دو ابـروی سنـانـت را بـنـازم
اسما سخی عزیز
اشک دوری
شـبـاروزی خـیـالت بـر سر مـن
تـپــد از غــم دل من در بر من
چنان تابیده ای درجسم وروحم
نـیــاسایــد دو چـشمـان تر من
اسما سخی عزیز
درد هجران
عزیزم درد هجرانت فزون شد
زدوریها دل من غرق خون شد
ندانستی تورسم عا شقی را
مگر در قسمتم رنج جنون شد
اسما سخی عزیز
تمنا
قلبم از دوری تو سوز تپش ها دارد
وبیادت سخنی با گلی رعنا دارد
چشم گر یان مرا فر صت دیدار کجاست
بو صالت سخن از عشق تمنا دارد
...اسما سخی عزیز
تبسم
بزیر لب بسویت خنده کردم
به عشقت این دلم رابنده کردم
تو هستی اول وآخر به عشقم
بدینسان خویش را پاینده کردم
...اسما سخی عزیز
نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام از شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
واسما در غم تو غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
در صبر وقرار خویش حیران شده ام
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
درد
عـزیـــز دل بیــا دردت فــزون شــد
ز عشقت ناله ها از دل برون شد
وشا ید قلب تو مانند سنگ است
به بین بیتو دلم در یای خون شد
اسما سخی عزیز
خـــســـته
برایم خسته میشه زند گانی
اگــر نایــی به سویم یار جانی
تویــی با هــر کجا در خاطر من
وهیچم بی تو من این را تودانی
اسما سخی عزیز
زندگـــی
در نبودت زند گی زیبا کجاست
در دل اسـما شبی یلداکجاسـت
شـور دردل کـی فتد بی دیدنت
بی تو در من راحت دنیا کجاست
اسما سخی عزیز
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
دل اسما به غربت غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
ظلمت شده از حد بفزون در بر من
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
افتخار
لــقــای کار دانــت را بنازم
ســواد داسـتـانـت را بنازم
برای عشق جانکاهت بمیرم
دو ابـروی سنـانـت را بـنـازم
اسما سخی عزیز
اشک دوری
شـبـاروزی خـیـالت بـر سر مـن
تـپــد از غــم دل من در بر من
چنان تابیده ای درجسم وروحم
نـیــاسایــد دو چـشمـان تر من
اسما سخی عزیز
درد هجران
عزیزم درد هجرانت فزون شد
زدوریها دل من غرق خون شد
ندانستی تورسم عا شقی را
مگر در قسمتم رنج جنون شد
اسما سخی عزیز
تمنا
قلبم از دوری تو سوز تپش ها دارد
وبیادت سخنی با گلی رعنا دارد
چشم گر یان مرا فر صت دیدار کجاست
بو صالت سخن از عشق تمنا دارد
...اسما سخی عزیز
تبسم
بزیر لب بسویت خنده کردم
به عشقت این دلم رابنده کردم
تو هستی اول وآخر به عشقم
بدینسان خویش را پاینده کردم
...اسما سخی عزیز
نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام از شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
واسما در غم تو غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
در صبر وقرار خویش حیران شده ام
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
درد
عـزیـــز دل بیــا دردت فــزون شــد
ز عشقت ناله ها از دل برون شد
وشا ید قلب تو مانند سنگ است
به بین بیتو دلم در یای خون شد
اسما سخی عزیز
خـــســـته
برایم خسته میشه زند گانی
اگــر نایــی به سویم یار جانی
تویــی با هــر کجا در خاطر من
وهیچم بی تو من این را تودانی
اسما سخی عزیز
زندگـــی
در نبودت زند گی زیبا کجاست
در دل اسـما شبی یلداکجاسـت
شـور دردل کـی فتد بی دیدنت
بی تو در من راحت دنیا کجاست
اسما سخی عزیز
بـــی هــوش
تـــرا با جام مــی تا نـــوش کردم
خمــار عشق را گلـپــوش کــــردم
تو تن گشتی سرا پا جان شدم من
خودم را این چنیــن بی هوش کردم
اسما سخی عزیز
تـــرا با جام مــی تا نـــوش کردم
خمــار عشق را گلـپــوش کــــردم
تو تن گشتی سرا پا جان شدم من
خودم را این چنیــن بی هوش کردم
اسما سخی عزیز
بی تو
خسته گشتم بی تو اندر زند گی
درد منــد عـشــقم از شر مند گی
بــی تــو افـسـردم بــه غربتـگاه راز
خــوش بــود در بار گاهــت بند گی
اسما سخی عزیز
خسته گشتم بی تو اندر زند گی
درد منــد عـشــقم از شر مند گی
بــی تــو افـسـردم بــه غربتـگاه راز
خــوش بــود در بار گاهــت بند گی
اسما سخی عزیز
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 4:13 توسط اسما سخی عزیز
|