از کوچه گذشتی وصدای تو نکردم
ای دوست نر نجی بخدا خانه ندارم
.........بـــیــــخانـــــه در و طــــن................ 
من خانه بدوشم بخدا خانه نــدارم
انــدر وطـنم لا نـه وکا شانه نــدارم
از جـور تـعـرض بـه وطـن در بدرم من
دردام تـظـلم بـه قـفـس دانـه نــدارم
صیاد جفا آنچه که میخواست بمن کرد
تا در بــــدرم راه بــه ویــــرانــه نـــدارم
اغـــیــار جـفا کار هـمــه از خودو نا دان
ایـن شـکوه مـن از مـردم بیـگانـه ندارم
مادر زپـی حـر مـت من جان بـوطن داد
با اشک وطـن سر بـیـکـی شانه ندارم
عشقم هوسم حرمت من پاس وطن بود
در غـربت غــم آن دل دیـــوانـــه نـــــدارم
اسمای نگاهم پی اشک است روانه
ای دوست لبی خنده به ویرانه ندارم
اسما سخی عزیز شهر لندن کشور انگلستان