لــحــــظاتــــــی باهـــــــم

رمز وراز محبت ها سرود را درباهمی ها یار ومدد گار است
پـیـچ دادم تــنـم در آغوشت
بوسه دادم همه برو دوشت
مردم از گرمی تنت ای وای
وین شرارم چو گفت از نوشت
دو لبـت چون عسل به لبهایم
تکــیه کـردم بـدان بنا گـوشت
گفتـی ام واه چه لـذتـــی داری
گــفـتـمـت کی شود فرا موشت
شب وصل است وزندگی زیباست
مـن شــدم باز مسـت ومد هــوشت
بهـر اسـما خوش اسـت لـذت عشق
در مـحبـت نـواسـت بــر جـوشــت
واینک دو چار پاره
چرا بنشسته دل پر خونی ای یار
چه خوش مانند آن مجنونی ای یار
دلـم از عـشـق تو درتـب وتاب است
مــگر ماننــد مــن مــفـــتوـنی ای یار؟
تمام شب یبادت ناله کردم
چو مه در آسمانت حا له کردم
چو میدانی دلم دیوانهء توست
به عــشــق پاک تو حواله کردم
غروب شام شهر لندن انگلستان
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:12 توسط اسما سخی عزیز
|