X
تبلیغات
عــشق ومــحبـت
یاد داشت ها وخا طرات فرا موش نا شدنی
 خسته
خسته
 بی تو من از زندگانی خسته ام
 با تو ای جان روز و شب پیوسته ام
 هر کجا باشم تویی معبود من
 با خدای عاشقان بنشسته ام
 در تنم پیچیدی و یک تن شدیم
 از همه عالم دگر بگسسته ام
 شکوه از بی مهری دوران کنم
 در لبان آرزو چون پسته ام
خنده برلب شکوه در دل سبز شد
 سنگ سختم در سخن نسکسته ام
 راز اسایم ترا دارم بخویش
 تا تویی از درد و غم ها رسته ام
 اسما سخی عزیز














 
حرف دل
راز غصه های زند گی
روز گارانی این شعر رامیخواندم که:
دلا به باغ برو مشرب از انار آموز
که موج خون به دل وخنده دردهان دارد
از حفظش کرده بودم ودوست داشتم با خودزمزمه اش میکردم روز گارانی میگذرد روز گاران شادی داشتم با شادیها وسر مستی های جوانی نمیدانم چرا این را زمزمه میکردم شاید از روی تفنن طبع سرود ها یارم شده با غمگینانه زند گی با خودم چنین میگویم: که
مرا دردیست گفتارش برای دوستان مشکل
بلب ها خنده درجولان وباشد غصه ها در دل
پریشانم به وضع خویش ندانم زند گانی را
جوانی رفت وعمرم را چه باشد اندرین حاصل
که را جویم که را گویم زقلب و درد جانکاهم
طپم در خون خود حتی بروی بستر ومنزل
مگر سهمم چنین باشد؟ خدا وندا عطاکردی
گناهم اینکه زن بودم /ویا شد از هوا مشکل
زآدم هر چه گویم بر تمنای توام اسما
به تقدیرت چنین بنوشته اند کم گو ازان بگسل
اسما سخی عزیز انگلستان شهرلندن

سوز وگداز
زسوز واز گداز دل مرا این ناله بسیار است
دلم در بند محبوب است وجان من گرفتار است
به لب خنده/ به دل ناله/ به جانم لرزه افتاده
توگویی طفل احساسم به بند غم گرفتار است
قمار زند گی در باخت بر دی داشت دانستم
که احساس ندا مت در محبت جنس بازار است
به اشک وآه وناله همنوایی لذت درد است
زبستر میگریزد همت مجنون که بیمار است
گرفتارم بدست مرد نادانی/ اسیرم من
نفس در سینه مینالد تنم در بند آزار است
به قسمت هر چه اندیشم زاسما دور میگردم
خدا وندا نمیدانم! کی ام؟ من را چه آزار است
شام شهر غربت کشور انگلستان شهر لندن اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 درد

نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
دل اسما به غربت غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
ظلمت شده از حد بفزون در بر من
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
افتخار
لــقــای کار دانــت را بنازم
ســواد داسـتـانـت را بنازم
برای عشق جانکاهت بمیرم
دو ابـروی سنـانـت را بـنـازم
اسما سخی عزیز
اشک دوری
شـبـاروزی خـیـالت بـر سر مـن
تـپــد از غــم دل من در بر من
چنان تابیده ای درجسم وروحم
نـیــاسایــد دو چـشمـان تر من
اسما سخی عزیز
درد هجران
عزیزم درد هجرانت فزون شد
زدوریها دل من غرق خون شد
ندانستی تورسم عا شقی را
مگر در قسمتم رنج جنون شد
اسما سخی عزیز
تمنا
قلبم از دوری تو سوز تپش ها دارد
وبیادت سخنی با گلی رعنا دارد
چشم گر یان مرا فر صت دیدار کجاست
بو صالت سخن از عشق تمنا دارد
...اسما سخی عزیز

تبسم
بزیر لب بسویت خنده کردم
به عشقت این دلم رابنده کردم
تو هستی اول وآخر به عشقم
بدینسان خویش را پاینده کردم
...اسما سخی عزیز
نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام از شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
واسما در غم تو غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
در صبر وقرار خویش حیران شده ام
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
درد
عـزیـــز دل بیــا دردت فــزون شــد
ز عشقت ناله ها از دل برون شد
وشا ید قلب تو مانند سنگ است
به بین بیتو دلم در یای خون شد
اسما سخی عزیز
خـــســـته
برایم خسته میشه زند گانی
اگــر نایــی به سویم یار جانی
تویــی با هــر کجا در خاطر من
وهیچم بی تو من این را تودانی
اسما سخی عزیز
زندگـــی
در نبودت زند گی زیبا کجاست
در دل اسـما شبی یلداکجاسـت
شـور دردل کـی فتد بی دیدنت
بی تو در من راحت دنیا کجاست
اسما سخی عزیز
بـــی هــوش
تـــرا با جام مــی تا نـــوش کردم
خمــار عشق را گلـپــوش کــــردم
تو تن گشتی سرا پا جان شدم من
خودم را این چنیــن بی هوش کردم

اسما سخی عزیز
بی تو
خسته گشتم بی تو اندر زند گی
درد منــد عـشــقم از شر مند گی
بــی تــو افـسـردم بــه غربتـگاه راز
خــوش بــود در بار گاهــت بند گی
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 دل خون

دیده ی گریان
از غمت در همه جا ناله وافغان دارم
بی تو دربزم غمم دیده ی گریان دارم
ز فراقت دل من در تپش وزلزله است
زان سبب حال تو را ازهمه پرسان دارم
اسما سخی عزیز

خوار وزار
تورفتی حالت من خوار وزار است
زسـودایـت دل مــن بـیــقـرار است
تـمـام هــوش وفکرم جانب توست
بـــرایــم زنــد گــی مانند زار است
اسما سخی عزیز

دل خون
تورفتی بیتومن دلخون نشستم
ز بـهـر دوریت بی چون نشستم
ز آرامــش بــریــدم در قــفـایــت
بـیاد چهر ه ی گلـگون نشستم
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 تابش

روز گار
تورفتی روز گار انم خراب است
برای دیـدنـت قـلـبم کباب اسـت
بــدل گـفــتـم که پر سانم بیایی
هواس وهوش من اندر عذاب است
اسما سخی عزیز
کا شانه
خوشت دیدم بدل کا شانه کردی
به عشقت قلـب من دیوانه کردی
سفر رفـتی ومن بی چاره گشتم
بــه تـنـهــایــی مـرا همخانه کردی
اسما سخی عزیز

نگاه
نظر کردم که میدیدی به سویم
مـن ازطـرز نـگاهــت راز گــو یـم
سخن ها دارم ازعشق تو بردل
ولـی از شـرم این مـردم نگـویم
اسما سخی عزیز

بنده ی تبسم
ازان روزی که سویم خنده کردی
مـرا در عشـق پاکـت بـنده کردی
شــدی تـو اول وآخــر به عـشقم
و دنــیــای مــرا تـابــنــده کــــردی
اسما سخی عزیز
انتظار
تورفتی گفتی ام واپس می آیم
مگر دیریست بگذشت روز هایم
توخو درفــتـی واحـوالـت نـیــامد
ومــن در انـتــظارت چشم برایم
اسما سخی عزیز
اینک عزیز دلم
دوری یار
تو رفتی روزگار من خراب است
دلــم از دوریت اندر عذاب است
اگــر روزی فــراموش تـو گشتم
بدینجا قلبم اندر پیچ وتاب است
اسما سخی عزیز

------------------------------
تابش خور شید وار
چه خوش اندردلم کاشانه کردی
به عشقت این دلم دیوانه کردی
مه قربان دو چشم شوخ و شنگت
کــه تابــش انـدرین ویــرانه کــــردی
اسما سخی عزیز
-------------------------------------
نگاه آرزو مند
بمن دیدی وسویم خنده کردی
به عشقت این دلم را بنده کردی
چنان در عاشقی چالاک بودی
که بامهرت مرا شرمنده کردی
اسما سخی عزیز
----------------------------------
زار وبیمار
چنان در عاشقی خوارم تو کردی
به عشقت زار و بیمارم تو کردی
اگر روزی ازین غــم هـــــا بمیرم
به دردوغم گرفتـــــــارم تو کردی
اسما سخی عزیز
---------------------------------------------

تیر عشق
بـجـانــم تیر عشقت کار کرده
مرا در عاشــقــی افــگار کرده
سفر رفتی وتر ک من نمودی
مرا ایــن دوریــت بـیــمار کــرده
اسما سخی عزیز

خمار عشق
خمارم گر کنی جانم فدایت
عزیزم مانده است چشمم برایت
در آغوشم چوآیی جان سپارم
بمیرم در برت یا پیش پایت
اسما سخی عزیز

خاک وطن
خاکم ز غمت جهان حرا سان بینم
با قلب حزین دیده ی گر یان بینمم
خواهم زخدایم که تو آباد شوی
تا دشمن تو خوار وپریشان بینم
از جور وجفای ظالمان خوار شدی
خواهم که ستمگر همه نا لان بینم
جر یان خروش رود زیبای تومن
از موج طراوت همه شادان بینم
اسما به دودست در دعا ناله کند
ای بار خدا ! وطن چرا غان بینم
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 نازک خیال

هــوای طبــع مـــن نازک خیال است
گهی بر خودرسی من را محال است
خوشــم با دوستــان باشم همیشه
کـجـا در زنـد گـی من را مجال است
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 دگر بس

عــزیــزم قـصــد نـیــرنگت دیگر بس
به اسما وان سری جنگت دگر بس
چرا چپ چپ تو می بینی بسویم
اگــر ایــنــست فر هنگت؟ دگر بس
اسما سخی عزیز


|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 بهار عمر:

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 بهار عمر

خوش آن زمان که توام یار جا ودان باشی
بـــهـــر کجا کــه روم هـمـرهم روان باشــی
شدی همه به وجودم چوخون عشق و نگاه
خدا کند که همیشم بدل چنان باشی
مـــرو دگــر زبرم یکدمی بیا بنشین
توغمگساردل عاشقی وجان باشی
به خواب و همت بیدار آرزو هایم
صفا و وعشق محبت به کهکشان باشی
بهار عمر منی یکدمم بخویش بخوان
نخواهم اینکه به اندوه دل خزان باشی
شکوه عشق ترا من بجان خریدارم
به باورم که چنین گفته ای همان باشی
برای خاطر اسما نظاره کن بر من
شکوه مجلس انس و خدای مان باشی
اسما سخی عزیز شهر لندن


|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
  با دیده

ز کنج دیــده ام دزدیــــده دیــــدم
بسویت زیر لــب خندیــــده دیدم
خدا داند چه هـا دیدم در آن دم؟
که نـوری بود و من با دیده دیدم
... اسما سخی عزیز

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در دوشنبه هشتم فروردین 1390  |
  دلـــــداده

تــرا با یـــــــک نــــگاه دزدیـــــده رفتم
بسویت زیـــــــــر لب خندیـــــده رفتم
چه داشتی تو در آن جادوی چشمت
که دل بـــردی و مـــن دلـــــداده رفتم
...اسما سخی عزیز

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در دوشنبه هشتم فروردین 1390  |
 با تو

دلم خواهـــد که تنها با تــــو باشم
خراب و مست و شیدا با تو باشم
سحر چون دیده بگشایم تو باشی
تمــام روز و شـب هــا با تو باشم
...اسما سخی عزیز

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در دوشنبه هشتم فروردین 1390  |
 

حال پریشان
بـس کـه ازدوری تـو حال پـریـشان دارم
بی تو جانم بکجا من سر وسامان دارم
چـشـم در اه تـوام تا که دمـی بـر گـردی
زان سبب بهر تو من دیـده ی گریان دارم
...اسما سخی عزیز


سال نو
باز سال نــو یهـار نــو وطن ویـران هـنــوز
طفل وپیر ونو جوان در غصه ها نالان هنوز
بــی خــبــر /یا باخـــبر در دیدنم لطفی نما
هـستـم اندر انتظارت دیـده ی گر یان هنوز
...اسما سخی عزیز

فرا رسی سال نو
مـرا گـویند که سال نو براه است
بدشت ودامن صحرا سپاه است
خبــر گـشتـم کــه یـارم باز آیـد
بهار رنگین کمان چتر ماه است
......اسما سخی عزیز

شب نخفتم
گر ندانی از نگاهم چهره ی زردم ببین
تا فتادم در رهت بر دامن وگر دم ببین
گر همی خواهی که آگه گردی از احوال من
شب نخفتم تا سحر با قلب پر دردم ببین
...اسما سخی عزیز
افتخار من
بـــــراهـــــــت انتظارم نا زنیم
به چشم اشکبارم هم قرینم
بــــرای من تو چون آب حیاتی
توهستی افتخارم همنشینم
......اسما سخی عزیز

فرا رسی سال نو
مـرا گـویند که سال نو براه است
بدشت ودامن صحرا سپاه است
خبــر گـشتـم کــه یـارم باز آیـد
بهار رنگین کمان چتر ماه است
...اسما سخی عزیز
انتظار
نمی آیی نمیدانم کجایی
برای آمــدن ها ما جرایــی
وفادارم میندیش آ به نزدم
به خوی وخصلت من آشنایی
...اسما سخی عزیز

مست
با نـگاه مـــستـم حیرانت کنم
آنچه میخواهی بفر مانت کنم
ای غـزل رمـز ربا عی میشوی
باز آ تـا شـــعـر بارانـــت کــنــم
...اسما سخی عزیز

مونس
خواهمت تاکه مرا مونس وغمخوار شوی
با غــم وشادی مـن در همه جا یار شوی
تو عشـق منی دل بتو بستـم ای دوست
روزی نـــشـــود....... جای گــرفـتار شــوی
...اسما سخی عزیز

سخنگو
دوچشمانم نگاهت را سخن گفت
سخن از آن نگه در انجمن گفت
بتو حرف دلم را تر جمان شد
به اشکی همت عشقت بمن گفت
...اسما سخی عزیز

خواب وخیال
هر روزو شبم خواب وخیالت بسرم شد
در پـیــش نظر حسن توام جلوه گرم شد
ای طالــع بـیــدار تــویـی جـملـه وجـودم
در دل هـــوس روی تــو انـدر نـظـرم شـد
...اسما سخی عزیز

گناه
گناهم جیست ؟ نامم هست اسما!
مـحـبـت/ مــهـــر /و لطـفت را سـرا پا
اگـــر خــواهـــم گـنــه کارم مـپـنــدار
تـــویــی انـــدر نـــظـر عـشق مــهــیا
...اسما سخی عزیز


بیقرار محبت
تا بـه عشقت بیقرارم ساحتی
عاشق شب زنده دارم ساختی
چون رخت انــدر نـقـاب آرزوسـت
پـار سـا وخاکـسـارم سـاخـتـــی
......اسما سخی عزیز

آرزو
بیا ای عشق داغ آتشینم
به زیــر پای تـو گـرد زمیـنم
سـرا پای تن وجانم فدایـت
تـویـی هـم اولیـن وآخـرینم
...اسما سخی عزیز
ماند گار
بمن گفتی همیش عاشق بمانم
به عــهد و قــول خودلا یــق بمــانم
بــگــفتم چـشـم اینم عهـد وپیـمان
بـــدان ! در وعـده ام صــادق بـمـانـم
...اسما سخی عزیز

چشم براه
برا هت انتظارم زود آیی
زعشقت بیقرارم زود آیی
دل وجانم که از سنگ نیست آخر؟
نوای آبشارم زود آیی
...اسما سخی عزیز
در رسای زن
گر نباشد زن همه دنیا پریشان میشود
در نبــودش عالمی درغم حراسان میشود
زن بسان نور در ظلمت سرای زند گیست
هر کجا تاریک باشد خوش نمایان میشود
......در بساط عشق خوش باشد محبت صدق را
ورنه در نفرت جهانی زود ویران میشود
عشق زن ازبهرفرزند بهترین عشق هاست
کهنه کی گرددکه معشوقش فرا وان میشود
مرد را هر چند زیب زند گی کر وفر است
زیب بهتر اینکه اندر زن نمایان میشود
مادر است آری صفای طینت مردان دهر
طبع اسما زین تفاوتگاه حیران میشود
اسما سخی عزیز

خطاب به مادر
توای مادر عزیز ومهر بانی
تو نور دیده وآرام جانی
همیخواهم دودستت را ببوسم
تو چون پیغمبر آخر زمانی
............اسما سخی عزیز

برای مادرممهربانم
کــلام اولــــم نـام تـــوباشـــد
و بسم الله ام از جام توباشد
تویی نوری به چشم ونور خانه
محبـــت مادرم کـــام تــوباشد
......اسما سخی عزیز
نام  زن
نام تو ورد زبان است بدنیا ای زن
فخر توبود جهان است/ تو زیبا ای زن
مادری /هست مقامت به بهشت والا
زیر پایت که ازان است/ تولا ای زن
اسما سخی عزیز

از ماست که برماست
دل در صدف گوهر رویای تو زیباست
در جان وتنم نغمه مهرتو هویداست
گفتار زلب تا چــکدم نغـمه تویــی تو
ای ساز ونوایم دل من بهر تو شیداست
...در یای دلم غرق شده/ بحر خیالم!
گر داب نفس گشتم وتن درصف غو غاست
تنهایی من قسمت غربت شده امروز
بیهوده مگو/ بحر خیالم غمم اسماست
شهر لندن اسما سخی عزیز

زن
آنکه در جمله جهان قدرت والاست زن است
آنکه در مسلک انصاف مسیحاست زن است
حاذق مــهر ومــحبت صـــدف مــهر وفـاســت
دور باد از تــو/ اگردفع بلا هاست زن است
...اسما سخی عزیز

چلچراغ زند گی
زن چراغ کلبه ی احسان تویی
زن امیدی مزرع انسان تویی
مادری داری مقام بهترین
تا نگاه طفل راخندان تویی
...همسری و مادری و خواهری
در مکان شاد ما مهمان تویی
هر چه نا ممکن شود در زند گی
چاره ی هر مشکلی آسان تویی
از توان بالاست ما را حر متت
در بساط این امم قر آن تویی
محضر عشقی صفای طینتی
بهر اسما زیب شاءن وشان تویی
اسما سخی عزیز

بی تو
خسته گشتم بی تو اندر زند گی
درد منــد عـشــقم از شر مند گی
بــی تــو افـسـردم بــه غربتـگاه راز
خــوش بــود در بار گاهــت بند گی
...اسما سخی عزیز

بـــی هــوش
تـــرا با جام مــی تا نـــوش کردم
خمــار عشق را گلـپــوش کــــردم
تو تن گشتی سرا پا جان شدم من
خودم را این چنیــن بی هوش کردم
...اسما سخی عزیز

خسته
بی تو من از زند گانی خسته ام
با تو ای جان روز وشب پیوسته ام
هــر کجا باشـــم تویـــی معبـود مـن
با خــدای عا شــقــان بـنشـسته ام
...در تنم پیچیدی ویک تن شدیم
از همه عالم دگر بگسسته ام
شکوه از بی مهری دوران کنم
در لبان آرزو چون پسته ام
خنده بر لب شکوه دردل سبز شد
سنگ سختم درسخن نشکسته ام
راز اسمایم ترا دارم بخویش
تا تویی ازدرد وغم ها رسته ام

زندگـــی
در نبودت زند گی زیبا کجاست
در دل اسـما شبی یلداکجاسـت
شـور دردل کـی فتد بی دیدنت
بی تو در من راحت دنیا کجاست
...اسما سخی عزیز
حر ف دل
بـجان حـرف دلــت را گـوش کردم
درین ره خویش رامدهوش کردم
به چنگ عشق بسپردم تنم را
چـراغ ظــلــم را خا مــوش کـــردم
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
در صبر وقرار خویش حیران شده ام
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
...اسما سخی عزیز

درد
عـزیـــز دل بیــا دردت فــزون شــد
ز عشقت ناله ها از دل برون شد
وشا ید قلب تو مانند سنگ است
به بین بیتو دلم در یای خون شد
...اسما سخی عزیز

در عذاب
رفــتــی زغمانـت به عذابم کردی
با آتـش عـشـق خود کبابم کردی
دیگر زسفر بس کن وپیشم برگرد
آباد بــدم خانـــه خــرابــم کـــردی
...اسما سخی عزیز

نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
دل اسما به غربت غرق خون شد
......اسما سخی عزیز
ناله
با رفتن تو دلم زجا بیجا شد
وناله ی من در آسمان بالاشد
ازدوری تو در تن من جان بگداخت
اسـمـا رسـوا بـعـالم ودنـیــاشـــد
...اسما سخی عزیز
توان
با ظلم فزون در اضطرابم کردی
آتش شدی و همه کبابم کردی
من کـــوه قـــرار بــــودم واما تـــو
با جور وستم چه در عذابم کردی
...اسما سخی عزیز
تقا ضا
عزیزم قدر دوستی ها ادا کن
به این دل تا که میتانی صفا کن
نـبـاشـم بـیــوفا در مـهـر والـفـت
دریــن ره امــتــحـانــم بار ها کن
...اسما سخی عزیز

انتظار
براه آرزو ها انتظارم
بفکر لذت بوس وکنارم
جوانی لذت ی عمر است جانا
وفادارم به عشقت بیقرارم
...اسما سخی عزیز

خواهش
عززیم قدر دوستی ها ادا کن
بمن مــهــر وفای با صفا کـــن
وفا دار تــوام تا زنده هـــستم
شدم گر بیوفا از خود جدا کـن

قصه
قصه ی چشمان مقبولت مرا آوره کرد
آن نگاه از دور قلبم را به خنجر پاره کرد
تا که در افسانه ی عشقت بخوابم کر ده ای
قـصـه ی هـجـران دردم زنـد گی را چا ره کرد
...اسما سخی عزیز

شراب
رفتی زبرم ودر عذابم کردی
چون سیخ در آتشت کبابم کردی
باز آی به جام این لبم تابی بخش
ساقی دلم چه خوش شرابم کردی
...اسما سخی عزیز

دریا
تو رفتی چشم من دریای خون شد
صــدای نالــه ام از حـد فـزون شد
زدوری هـــات از بــس نالــه کردم
مـــحـبت در بـرم بـحــرجنون شد
...اسما سخی عزیز

دنیای من
صدای ار غنون بی تو جفنگ است
بدون از تو مرا کی نام وننگ است
تــــــو دنـــیـــای مـنـــی ای آرزویم
حکایــت های اسما در فرنـگ است
...اسما سخی عزیز

تمنا
قلبم از دوری تو سوز تپش ها دارد
وبیادت سخنی با گلی رعنا دارد
چشم گر یان مرا فر صت دیدار کجاست
بو صالت سخن از عشق تمنا دارد
...اسما سخی عزیز

جنون عشق
تو رفتی دل همه غرق جنون شد
زعشقت اشک من دریای خون شد
بــــدرد آرزو هـــایـــم تــپــــیــــــــــدم
درین جر یان غمم از حد فزون شد
...اسما سخی عزیز

تمنا
دل من در برم ای دوست تپشها دارد
وبیادت سخنی با گل رعنا دارد
چشم گر یان مرا فر صت دیدار کجاست
بو صالت سخن از عشق تمنا دارد
...اسما سخی عزیز

دیده ی گریان
از غمت در همه جا ناله وافغان دارم
بی تو دربزم غمم دیده ی گریان دارم
ز فراقت دل من در تپش وزلزله است
زان سبب حال تو را ازهمه پرسان دارم
...اسما سخی عزیز
خوار وزار
تورفتی حالت من خوار وزار است
زسـودایـت دل مــن بـیــقـرار است
تـمـام هــوش وفکرم جانب توست
بـــرایــم زنــد گــی مانند زار است
...اسما سخی عزیز
اشک دوری
شـبـاروزی خـیـالت بـر سر مـن
تـپــد از غــم دل من در بر من
چنان تابیده ای درجسم وروحم
نـیــاسایــد دو چـشمـان تر من
...اسما سخی عزیز

درد هجران
عزیزم درد هجرانت فزون شد
زدوریها دل من غرق خون شد
ندانستی تورسم عا شقی را
مگر در قسمتم رنج جنون شد
...اسما سخی عزیز

زار وبیمار
چنان در عاشقی خوارم تو کردی
به عشقت زار و بیمارم تو کردی
اگر روزی به غــم هـــــا یت بمیرم
بدانـــــــــــــنـد خلق آزارم تو کردی
... اسما سخی عزیز

انتظار
بیادت هست ؟
آن روزی که رفتی!
بمن گفتی:
که پس آیم به پیشت.
...کجا شد
آن همه قول وفایت
ودیری شد منم در انتظارت
شده چندی که احوالت ندارم
وشاید بیخودی در انتظارم
اگر نایی من از عم ها بمیرم
مگر ای دوست هر جای که باشی
نانت گرم وآبت سرد باشد
منم در انتظارت تا بیایی
اسما سخی عزیز

تبسم
بزیر لب بسویت خنده کردم
به عشقت این دلم رابنده کردم
تو هستی اول وآخر به عشقم
بدینسان خویش را پاینده کردم
...اسما سخی عزیز
عزیزم بهر دیدارت هلاکم
هنوز هم اسما سینه چاکم
تو آسمانی به دنیای دل من
ولی من زره یی از خاک پاکم
اسما سخی عزیز

بیقرار محبت
تا بـه عشقت بیقرارم ساحتی
عاشق شب زنده دارم ساختی
چون رخت انــدر نـقـاب آرزوسـت
پـار سـا وخاکـسـارم سـاخـتـــی
...اسما سخی عزیز

روز گار
تورفتی روز گار انم خراب است
برای دیـدنـت قـلـبم کباب اسـت
بــدل گـفــتـم که پر سانم بیایی
هواس وهوش من اندر عذاب است
......اسما سخی عزیز

انتظار
تورفتی گفتی ام واپس می آیم
شده دیریست بگذشت روز هایم
خو دت رفــتـی واحـوالـت نـیــامد.
ومــن در انـتــظارت چشم برایم
...اسما سخی عزیز
آواره
تو قلبم را به خنجر پاره کردی
مـرا در عاشـقـی آواره کــردی
شب وروز از غمت نالم همیشه
چسان شد یکدمم بیچاره کردی
......اسما سخی عزیز

زندگـــی
در نبودت زند گی زیبا کجاست
در دل اسـما گل رعنا کجاسـت
شـور دردل کـی فتد بی دیدنت
بی تو در من راحت دنیا کجاست
...اسما سخی عزیز

دنیای دل من
چنان اندر غمانت سینه چاکم
زبـس مـشـتـاق دیدارم هلاکـم
تـویـی خور شیـد وماه آسمانم
غـبـارم در دلـت اسـمای خاکم
...اسما سخی عزیز

بی باور
گـــفــتـــم که شـدم عاشـق رویت باور تو نکردی
آشفته شده روز وشبم بر سرکویت باور تونـکردی
از جان دلم مونس وغمخوار توگشتم بیمار توگشتم
محراب خیالم رخ من هست به سویت باور تونکردی
...اسما سخی عزیز

ماند گار
بمن گفتی همیش عاشق بمانم
به عــهد و قــول خودلا یــق بمــانم
بــگــفتم چـشـم اینم عهـد وپیـمان
بـــدان ! در وعـده ام صــادق بـمـانـم
...اسما سخی عزیز

را دیدم
ترا دیدم به دل کاشانه کردی
به عشقت این دلم دیوانه کردی
مه قربان دو چشم شوخ و شنگت
عجب دوستی نامردانه کردی
اسما سخی عزیز


عزیزم بهر دیدارت هلاکم
هنوز هم اسما سینه چاکم
تو آسمانی به دنیای دل من
ولی من زره یی از خاک پاکم
اسما سخی عزیز

نگاه سرد
مرا هم قهر وهم جنگت عذاب است
دورویی در صف عا شق خراب است
اگر یـکرنـگ باشــی خو ب وزیباست
دلــم با دیــدنـت در اضــطــراب است
...اسما سخی عزیز

جــهــان یــکــدم ســرم زیــر وزبـر شد "
ز حــــال زار مــــن عالــــــــــم خبر شد
نمیدانــــست هیچکس راز اســـــــــما
کنون آوازه در شمـــس القمــــــــر شد

شرمسار
شدم اندر محبت شر مسارت
بـیــادم مانـده آن قــول وقرارت
نمیدانم چه باشـــد لا یق تو
که تا قر بان کنم در رهـــگذارت
......اسما سخی عزیــز

هجران
نزا کت های بی پایان مرا کشت
بدوریها غــم هـجــران مـرا کشـت
بهر جا میروم بامن توهستی
خپ وچپ دیدن پنهان مرا کشت
...اسما سخی عزیز

زیــر وزبـــر
دلم در عشق تو بس شعله ور شد
فـغـان از حــد گذشت از بـد بتـر شـد
خبــر داری تـــو از احـــوال اســـمـــا؟
جــهــان یــکــدم ســرم زیــر وزبـر شد

ناله
من ازدرد وغم هجران ننا لم
بــرای دیده ی گریـان نـنـالـــم
اگر چه سخت باشـد دوری تو
بـه آه ونــالــه و افــغـــان ننالم
...اسما سخی عزیز

فریب
عـزیز نا زنـیــنــم بیوفاشد
ازانرو از برم یکدم جدا شد
به قول و وعده ی خود پشت پازد
فریبم داد وبا غیر آشناشد
...اسما سخی عزیز

بیا
بیا که خسته ام امشب مرا بخواب بیا
بیا که گشته ام از دوریت کباب بیا
بیا که کاسه ی صبرم زدرد لبریز است
برای این دل غمدیده با شتاب بیا
...نیامدی ومرا آتشی جدایی کشت
بیاد دلکده و خا نه ی خراب بیا
دگر بدبده ی اسما که خواب راه نداشت
چو صبح صادقی /ای دوست لا جواب بیا
اسما سخی عزیز


شرار محبت
در مـحبــت بیـقرارم ساختی
بنده کردی پایه دارم ساختی
ای خدای عشق ای امید جان
شعله ام شورم شرارم ساختی
...اسما سخی عزیز

نالان
شـدم از دوریـت زار وپـریشان
به هر سو میتپد قلبم حرا سان
ندانم مد عای عا شقی چیست
ولی دانم توی ای دوست ار مان
...اسما سخی عزیز

بی تو نا چارم
در انـــــتــظـار بــهـار نـو ام تـرا دارم
چـودر کنار نه ای خسته ودل افگارم
بهر طرف نگرم شور ومستی وشادیست
به چـشم اشک وبـدل آه/ خـــسته وزارم
به دیدنت خوشم ار لحظه ی تو باز آیی
در انتظارم و ای دوست من وفا دارم
دلم تپد به برم در تپیدنش نامت
و مدتیست که با دوریت گـرفتارم
صفای خصلت اسما بهار زیبایم!
نه ای تو در برم امروز بی تو نا چارم
اسما سخی عزیز 

همیخواهم
همی خواهم که دلدارم تو باشی
عزیزم دلبر ویار م تو باشی
بیایی وزاحوالم به پرسی
شوم بیمار وغمخوارم توباشی
...اسما سخی عزیز

14. Februar um 23:48 ·
و(عا شقان روز تان مبارک باد
لــــــذت عـــــشــــق
امروز مصاد ف است بروز عشاق در سراسر دنیا وشمارا دوستان مبارک باد
عاشقی خوش لذتی بر جان من
دوستــی ها دیـــن من ایمان من
...جان فــدای عـــاشــقــان بـا وفــا
مهــر تــو باشــد همه در مان من
روزعشق است وبه اسما زندگیست
خــوش بــود ایـــن روز بر دوستان من
اسما سخی عزیز

آتش فشان
دلم از دوریت آتش فشان است
وایــن آتــش مـرا آرام جان است
تو چون کوه وکمر در راه عشقی
بسوی قله ات هوشم روان است
...اسما سخی عزیز

تک وتنها شده دل
بی سرو پا شده دل
چه دلربا شده دل
غرق دنیا شده دل
عاشق زار توام
...یار غمخوار توام
کی دل آزار توام
وه که رسوا شده دل
یار و دلدار منی
عشق بیدار منی
بخدا یار منی
یار غمخوار منی
جان اسما شده دل
اسما سخی عزیز

قول دوستی
ترا دیدم دمی خا موش هستی
چرا ای نا زنین تنها نشستی
منم یار وفا دارت عزیزم
به اسما قول دیرینت شکستی

هجران
به سویت دیده ام زار و پرشان
ندارم طاقت شب های هجران
بیا بنگر به حال زار اسما
ندارد بیتو این جا یار جانان
...اسما سخی عزیز

سینه ی صد پاره
به عشقت سینه ام صد پاره گشته
زســـودای غــمــت بیــچاره گــشته
نـــدیـــدم مــن زتـــو هـــر گـز محبت
دلـــی بــیـــچـاره ام آواره گــشــتـــه
......اسما سخی عزیز

تنهای تنها
هــمیدانم که میگردی پشیمان
نــمــی یابــی مثالم یار جانان
بــمـان تنـهای تنها یم به پیشم
رسا ن این قصه ی دردم به پایان
...اسما سخی عزیز

مهربانم
به خدا وند جهانم که تو را دوست دارم
به خدای مهربانم که تو را دوست دارم
به وفا ی عشق پاک تو قسم ای جانم
به خدا گل ریحانم که تورا دوست دارم
...اسما سخی عزیز

برای مادرم
کــلام اولــــم نـام تـــوباشـــد
و بسم الله ام از جام توباشد
تویی نوری به چشم ونور خانه
محبـــت مادرم کـــام تــوباشد
...اسما سخی عزیز

قسم
قسم بنام تو اسماء که نام زیباییست
مثال غنچه ی در لابلای گلهاییست
قسم بنام تو ای هم دیار مهر و وفا
که سهم من ز محبت انیس دلهاییست
...قسم به شورونواهای عاشقانه ی من
که نقش پای توبردیده گانم معناییست
قسم بنام تو ای دل که درسیاهی شب
ستاره سحری،شهره ات به فرداییست
قسم به آب روان و به زورق دل من
که ناخدای جوانش میان دریاییست
قسم به صبح صفا بخش وروشنی دلم
که مژده گانی دهد آنچه را تمناییست

دل پریشان
زجورت زار وهم افگار گشتم
زرسم عاشقی بیزار گشتم
شدم رسوا به بین دوستانم
ازان رو خوار وهم بیمار گشتم
...اسما سخی عزیز

انتظار
تـــومیروی ودلــم انتظار میــمانـد
دو چشم من برهت بیقرار میماند
همیشه درغم عشقت شبم بروزرسد
بـــیـــــاد گار دل داغـــدار مـــــیـــمـــاند
...اسما سخی عزیز

لبان بوسه جو
ترا خواهم عجب قامت رسایی
بــــرای بــــر دن دلها بـــلایـــی
بــــیــاد بـوبسه هایت بیقرارم
به تنهایی مرا مشکل گشا یی
...اسما سخی عزیز

بیوفا
عـزیز نا زنـیــنــم بیوفاشد
ازانرو از برم یکدم جدا شد
به قول وعده ی خود پشت پا زد
فریبم داد وبا غیر آشناشد
...اسما سخی عزیز

شرمسار
شدم اندر محبت شر مسارت
بـیــادم مانـده آن قــول وقرارت
نمیدانم چه باشـــد لا یق تو
بگو ای دوست!هستم انتظارت
...اسما سخی عزیــز

امید وآرزو
امــیـــد وآرزو یـــم خا طــر کــیــست
که میسوزم ندانم بهره اش چیست
ومـــی ســوزم بــه تـب در ناله هایـم
چـنـیـن بایـد به یاد عا شـقی زیست
...اسما سخی عزیز

خا موشی
بگو جانم چرا خاموش گشتی
گمان دارم که از عشقم گذشتی
هــمان یار وفا دار تــوهـــســـتــم
تو چون خونی که در رگها سرشتی
...اسما سخی عزیز

شرار محبت
در مـحبــت بیـقرارم ساختی
بنده کردی پایه دارم ساختی
ای خدای عشق ای امید جان
شعله ام شورم شرارم ساختی
......اسما سخی عزیز

اشک
شدم آشفته وزار وپریشان
دوچشمانم براهت زار وحیران
ز اشکم گونه هایم بیقرار اند
دگر از دوریت من را مترسان
...چنان در گریه مستم بیقرارم
که دامن تر شده از بیم هجران
وفای عشق وامید منی تو
بیا اندر برم من را مرنجان
به اسما زند گی سخت است بیتو
قسم ها میخورم با ور به قرآن
اسما سخی عزیز

اشک
شدم آشفته وزار وپریشان
دوچشمانم براهت زار وحیران
ز اشکم گونه هایم بیقرار اند
دگر از دوریت من را مترسان
...چنان در گریه مستم بیقرارم
که دامن تر شده از بیم هجران
وفای عشق وامید منی تو
بیا اندر برم من را مرنجان
اسما سخی عزیز

اشک
شدم آشفته وزار وپریشان
دوچشمانم براهت زار وحیران
ز اشکم گونه هایم دشت ژاله
دگر از دوریت من را مترسان
...چنان در گریه مستم بیقرارم
که دامن تر شده از بیم هجران
وفای عشق وامید منی تو
بیا اندر برم من را مرنجان
به اسما زندگانی با تو زیباست
زعمـر خـود تـوقـع دارم ای جان
اسما سخی عزیز

اشک
شدم آشفته وزار وپریشان
دوچشمانم براهت زار وحیران
ز اشکم گونه هایم بیقرار اند
دگر از دوریت من را مترسان
...چنان در گریه مستم بیقرارم
که دامن تر شده از بیم هجران
وفای عشق وامید منی تو
بیا اندر برم من را مرنجان
ز اسما جز وفا چیزی نیا موز
وفادارم همیش در عهد وپیمان
اسما سخی عزیز

بی قرار محبت
در محبت بیقرارم ساختی
شعله و آه وشرارم ساختی
طاقــت دوری کـجا باشد مـرا
راز پنهان! آشکارم ساختی
...من دل وجان را فدایت میکنم
تا بدیـن قول وقـرارم ساختـی
خوش چرا غان کرده ای بزم مرا
تا که با این شام تارم ساختی
کی پـــریــشانم به بـــزم انتظار
تا کـه اســمایم بـهارم ساختی
شهر لندن اسما سخی عزیز
دل پریشان
زجورت زار وهم افگار گشتم
زرسم عاشقی بیزار گشتم
شدم رسوا به بین دوستانم
ازان رو خوار وهم بیمار گشتم
...اسما سخی عزیز

دوبیتی های رنگین
بقر بان همان لبهای شیرین
فدای آن قد ی با لا وتمکین
دوچشمت نازنین شعرآفرین اند
دوبیتی ها بیادت گشته رنگین
...اسما سخی عزیز

اشک
شدم آشفته وزار وپریشان
دوچشمانم براهت زار وحیران
ز اشکم گونه هایم بیقرار اند
دگر از دوریت من را مترسان
...چنان در گریه مستم بیقرارم
که دامن تر شده از بیم هجران
وفای عشق وامید منی تو
بیا اندر برم من را مرنجان
به اسما زند گی سخت است بیتو
قسم ها میخورم با ور به قرآن
اسما سخی عزی

جدا یی
شده دیریست از یارم جدایم
بـه غـم های زمـانه آشنایم
زدســت روز کار بــی مــروت
بــدرد صــبــر وطاقت مـبـتلایم
...اسما سخی عزیز

آتش دل
به عشقت آشنا کردی دلم را
بــه طوفان مبتلا کردی دلم را
ومن راعشق سوزاند به عالم
سوادشعله ها کـردی دلـم را
...اسما سخی عزیز
دعای من شباروزی نثارت
سلامت باد دایم در کنارت
زاسما این سخن بهر تو باشد
نبیند کس دوچشم اشکبارت
اسما سخی عزیز

دعـاهـــا مـیـکنم ننـگـــی بـرایــت
که بر گر دی سلا مت پس بجایت
بــود درد از تــو دور و حالتـت شاد
که باشد خاندان چشمش برایت

الــهــی ای عزیــز گـردی شـفایـاب
زخالق خواهمت ای دوست رهیاب
زدرد وغــــم شــوی آزاد یـــکـــدم
سلامت خواهمت با جمله اسباب

دلدا ده
به هر کس دل نده که خوار میشی
هــمــیشه در غــم دیــدار میــشی
نـبـیــنی گــــــر دوروزی یـار خــــودرا
زعــــمـــر وزنــد گــی بیــزار میشی
...اسما سخی عزیز

دل دیوانه
عجب دیوانگی ها دارد این دل
تــرا از مـــن تــمــنـا دارد این دل
همی نالم بــدرد عشــق هــردم
چه خواهش های بیجا دارد این دل
...اسما سخی عزیز

ایمان به عشق
در خلقت من عشق به تن جان شده است
با مذهب دل محبت ایمان شده است
تسبیح ونمازم تویی ای قبله ی حسن
قلبم به قرا ئت تو قر آن شده است
......اسما سخی عزیز

اشک
شدم آشفته وزار وپریشان
دوچشمانم براهت زار وحیران
ز اشکم گونه هایم بیقرار اند
دگر از دوریت من را مترسان
...چنان در گریه مستم بیقرارم
که دامن تر شده از بیم هجران
وفای عشق وامید منی تو
بیا اندر برم من را مرنجان
به اسما زند گی سخت است بیتو
قسم ها میخورم با ور به قرآن
اسما سخی عزیز

کان وفا
نــدانـــستــم که تــو کان وفایی
برای عشق من خوش دلربایی
ومهرت ماند گار است بر دل من
مـرا در زنــــد گانــی انـتــها یــی
......اسما سخی عزیز

انتظار
چشم در ره انتظارم بیقراری میکنم
درد عشقم میطپم فر یاد وزاری میکنم
از خدا خواهم که باشی مونسم شبهای تار
نا زنین هر دم بیادت اشک باری میکنم
...اسما سخی عزیز

قامت مر دانه
بدان قامت کمر بندت مرا کشت
دوچشم مست ودلبندت مرا کشت
بنازم قامت مر دانه ات را
به عاشق باز پیوندت مرا کشت
......اسما سخی عزیز
جایکاه عشق
در موج دلم عشق خودت جا دارد
از فا صله ها ترا تما شادارد
در هجر تو می تپد بهر سوی جهان
وز هر طرفی ترا تمنا دارد
...اسما سخی عزیز

زندگانی من
بمن آموخت عشقت زند گانی
تمنا یم تویی ای یار جانی
به عشقت نا له وفر یاد دارم
دمی پیشم بیا گر میتوانی
...اسما سخی عزیز

کشته ی تو
همان لبهای خندا نت مرا کشت
دوبازوی های عر یانت مرا کشت
بیادم قا مت مردانه ی توست
حکایت های پنهانت مرا کشت
......اسما سخی عزیز

شب
دیشب همه شب در برمن یاد تو بود
در بستر غم ناله وفریاد تو بود
در خواب و خیالم رخ تو جلوه نمود
آغوش دلم ناله وبیداد تو بود

آشفته حال
منم آشفته وزار وپریشان
صفای دل نگاهم یاد جانان
به چشمم اشک وتصویرش خیالم
دعا دارم نباشد چشم گر یان
...اسما سخی عزیز

اسما
الا اسما تو بر من دلربایی
برایم نازنین جان با وفایی
برایم توتیا باشی همیشه
برایم بهترین کم نمایی

باز آمدم
باز آمدم ای جان من تا جان بقر بانت کنم
با بوسه های شکرین هر لحظه حیرا نت کنم
مهمان ن نکردی یکدمم تا کم شود از دل غمم
خواهم که از جان ودلم یک عمر مهمانت کنم
...بر من بگو از ما جرا؟ آخر پریشانی چرا
ازگفته ها لب را کشا باناز خندانت کنم
اسما سراپا آتشم تا جام می را سر کشم
در بزم شعرت می کشم تا بحر جوشانت کنم
اسما سخی عزیز

ینازم
همان لبهای خندانت بنازم
سفــیدیـهای دنـدانـت بنازم
اشاره میکنی با چشم وابرو
گلــی زیبا! گلــستـانت بنازم
...اسما سخی عزیز

دعا
شوی عاشق الهی بر سری من
بیایــی یک شبـــی اندر بری من
بوقــت صبـح اگـر رخصـت بـگیـری
نــباشــد بــی تو زیبا بستری من
...اسما سخی عزیز

اسما سخی عزیز
----------------
چشمان مست
منم آن عاشق چشمان مستت
بگیر ای مهر بان دستم بدستت
...اسیـــرم در کــف مــهـــر وفایـــت
که میبوسم لبان می پرست

عاشقی
به عشق و عاشقی آواره گشتم
ز سودای غمت بیچاره گشتم
ز سودای غمت آواره شهر
دل آزرده ام صد پاره گشتم
...اسما سخی عزیز

فریاد دل
به عشقت داد وافغان میکنم من
زدوری تو گریان میکنم من
ومیدانی که اسما عا شق توست
ازین رو خانه ویران میکنم من

افگار
زدستت جان من افگار کشتم
زعشق وعا شقی بیزار گشتم
شدم من شهره ورسوای عالم
به بستر خوار وهم بیمار گشتم
...اسما سخی عزیز

انتظار
من امشب ازبرایت انتظارم
ربودی از دلم صبر وقرارم
همی نالم زهجرانت همیشه
عزیــز دل توهستی یاد گارم
...اسما سخی عزیز

مهمان
دوست دارم تا که مهمانت شوم
غـــرق در چشمان فـــتانت شوم
گــر مــی آغوش بــزم زندگیست
کاش در این شیـوه قربانت شوم
...اسما سخی عزیز

ای دوست
از عشق تو اسما همه رسوا گشته
گویی به جهان بهر تو پیدا گشته
می سوززم می تپم در آغوش وصال
مجنون شده ام/ لیلی صحرا گشته

بنازم
بنازم آن دوچشمان قشنگت
ببوسم مــن لب نوش زرنگت
نمیدانم میسر میشه یانه
بگیرم در بغل یک لحظه تنگت
...اسما سخی عزیز

دوچشمت مست وخواب اآود ه نازم
برایت در بغل جای بسازم
بیا یکدم در آغوشت بگیرم
توهستی جان من از اهل رازم
اسما سخی عزیز

مــردانــه
عــزیـزم دلـبــرم کان وفایــی
قـشـنگی نا زنیـنی دلربایی
نوای همتت مردانه وار است
مــنــم در انـتـظارت تا بیایـی
......اسما سخی عزیز

آشفته
منم آشفته ی زلف پریشان
که گشتم عاشق ابروی جانان
بیادش نا له دارم تا سحر گاه
زمژگان اشک ریزم زار وحیران
...اسما سخی عزیز

بـی اعتنا
عزیزم یار من کان وفا بود
محبت را بخوبی آشنا بود
به قولش ماند گاری داشت دا یم
ولی در وعده اش بی اعتنا بود
......اسما سخی

سینه ی صد پاره
به عشقت سینه ام صد پاره گشته
زســـودای غــمــت بیــچاره گــشته
نـــدیـــدم مــن زتـــو هـــر گـز محبت
دلـــی بــیـــچـاره ام آواره گــشــتـــه
...اسما سخی عزیز
آتشفشان دل
دلم از دوریت آتش فشان شد
وچشمم در غمانت خون چکان شد
چنان نا لیده ام اندر شب وروز
زمین تا آسمان در یک فغان شد
.........اسما سخی عزیز
بمن اظهار کر دی عشق پاکت
عزیزم جان من هستم هلا کت
شــده یک مــدتـی دوری زنزدم
مکن معطل بیا من سینه چا کت
اسما سخی عزیز

شب شماری
چشم در راهم ز عشقش بیقراری میکنم
می طپد قلبم زدوری شب شماری میکنم
لطف کن باری خدا وندا که آید در برم
شاهدی هر لحظه زارم اشکباری میکنم
...اسما سخی عزیز

دوای عا شقی
ندانستم دوای عا شقی چیست
دلم درسینه یارب عا شق کیست
هـــمی نالــد برســم عاشـــق زار
چگونه میشود در این جهان زیست؟
...اسما سخی عزیز

غصه های زند گی

مرا دردیست گفتارش برای دوستان مشکل
بلب ها خنده درجولان وباشد غصه ها در دل
پریشانم به وضع خویش ندانم زند گانی را
...جوانی رفت وعمرم را چه باشد اندرین حاصل
که را جویم که را گویم زقلب و درد جانکاهم
طپم در خون خود حتی بروی بستر ومنزل
مگر سهمم چنین باشد؟ خدا وندا عطاکردی
گناهم اینکه زن بودم /ویا شد از هوا مشکل
زآدم هر چه گویم بر تمنای توام اسما
به تقدیرت چنین بنوشته اند کم گو ازان بگسل

باز آمدم
آمدم جانا که خندانت کنم
خویشتن را نیز قربانت کنم
هر قدر گفتم مرا مهمان نما
بی خیالم!زود مهمانت کنم
......بوسمت سرتا به پاازصدق دل
دست بر موی پریشانت کنم
گر ندا نستی رسوم عشق را
شعر گویم تا غزلخوانت کنم
تا که اسمایم تو باشی مشربم
در مـحبـت بـحـر جوشانـت کنم
اسما سخی عزیز
درد هجران
به هجرت سوختم جانا شوم قر بان هجرانت
تبم در جان بیمار است سرو جانم به قربانت
بـهـر سو رو کنـم هـر جا رخت اندر نظر باشد
مـن و رسوایـی وتـنـها بود دستـم بدامانـت
...نمیدانم چه بایدگفت شدم باغصه هایت جفت
مـرا آخــر کشــد این درد جانفر سا به زندا نت
نصیبم کی شود اسما وصال یار در شبها
که تا شعر ترم باشد حکایت های چشمانت
اسما سخی عزیز
بــیـــقـــرار
انـتــظارم چشم در ره بیقراری میکنم
درد عشقم میتپم فر یاد وزاری میکنم
صبر دارم کز در اید خدای مهربان
تا به وصلش میرسم من اشکباری میکنم
......اسما سخی عزیز

زند گی زیبا
ازا ن روزی که دیدم حسن زیبا
شدم عاشق بـدان روی دل آرا
بیادت زند گانی گشته مقبول
که دیدم آن لبی پر خنده ات را
...شدم من عاشق سرگشته تو
عــزیــزم درد دل را چاره فــر ما
مــرا طاقــت شـده طاق ونزارم
نظر کن لحظه ی بر حال اسما
اسما سخی عزیز

تنهای تنها
هــمیدانم که میگردی پشیمان
نــمــی یابــی مثالم یار جانان
بــمـان تنـهای تنها یم به پیشم
رسا ن این قصه ی دردم به پایان
...اسما سخی عزیز

دعای یار
مرا گفتی که: میری زنده باشی
به عشق وعا شقی پاینده باشی
دعایت میکنم هر جا که رفتی
به مهر عشق من تا بنده باشی
...اسما سخی عزیز

دل خا نه ی تست
عزیزم قلب من کا شانه ی تست
بیا اینجا که دل دیــوانــه ی تست
توشاهــی قــصــر زریـنـت دل مـن
حیــاتم قــصـه وافسانه ی تسـت
...اسما سخی عزیز

یادم نکردی
پـیــامــت دادم ویـادم نــکــردی
چــر ا ای یار من شادم نگر دی
تـومـیــدانی مــنـم دیـوانه ی تو
دمی گوشی به فر یادم نکردی
...اسما سخی عزیز

زندگانی من
بمن آموخت عشقت زند گانی
تمنا یم تویی ای یار جانی
به عشقت نا له وفر یاد دارم
دمی پیشم بیا گر میتوانی
......اسما سخی عزیز

سوز وگداز
زسوز واز گداز دل مرا این ناله بسیار است
دلم در بند محبوب است وجان من گرفتار است
به لب خنده/ به دل ناله/ به جانم لرزه افتاده
توگویی طفل احساسم به بند غم گرفتار است
......قمار زند گی در باخت بر دی داشت دانستم
که احساس ندا مت در محبت جنس بازار است
به اشک وآه وناله همنوایی لذت درد است
زبستر میگریزد همت مجنون که بیمار است
گرفتارم بدست مرد نادانی/ اسیرم من
نفس در سینه مینالد تنم در بند آزار است
به قسمت هر چه اندیشم زاسما دور میگردم
خدا وندا نمیدانم! کی ام؟ من را چه آزار است

ضمانت
یـار در عـشــق ار خـیــانـت میکند
اشـــتـبــاه وهــم جـنـایت مـیــکـند
دروفای عا شقان صدق وصفاست
وعـــده وقــولــی کفـایت میــکـنـد


صدق وصفا
یـار اگــر با مـــن خیــانت میـــکـــنــد
پس چه کس عشقش ضمانت میکند
دروفای عا شــقان صـدق وصـفاســـت
وعـــده وقـــــولــی کفـایــت میــکـنـــد
...اسما سخی عزیز
آواره
به عشق وعا شقی اواره گشتم
بزنــدان غــمــت بـیـچاره گـشـتـم
نـــدیـــدم زره ی مــهــرومــحـبـت
ازان رو با دل صــد پاره گــشـتــم
...اسما سخی عزیز

رخ زرد
رخ زرد عشق را بیتاب دارد
نگاه عاشقان کی خواب دارد
شرار ناله ی دل هر سحر گاه
چـو مـوج بـحـر در خود تاب دار
...اسما سخی عزیز

همدم
دلـم آتـش گرفتـه از غم تو
چرا یکدم نمیشم همدم تو
الهی این جدایی در بگیره
که نوشم از لبان زمـزم تو
......اسما سخی عزیز

نصیب
برویت جان من عا شق شدم من
به وصلت همدم صادق شدم من
نمـــیدانــم نــصـیــبم میشی یانه
به باغ زند گـی لایـــق شــدم من
...اسما سخی عزیز

کا شانه
عزیزم قلب من گلخانه ی توست
بده آبش که این کاشانه ی توست
بـــدون از تـــو چـــه کار آیــد حیاتم
که اسما عا شق دیوانه ی توست
...اسما سخی عزیز

لطف زیبا

چه زیبا در دلم جا کردی ای دوست

برایم لطف زیبا کردی ای دوست
...
مرا درسوزش این عشق شوریست

به شهرت خوش چه رسوا کردی ای دوست
غمگسار
تویــی مادر عزیــز وغمگسارم
توهستی مونس شبهای تارم
بدنیا مهر بانتر از تو کس نیست
تــویــی در زنــد گانــی افـتـخارم
...اسما سخی عزیز

مادر
تــــوای مادر! عـــزیـــز ومهــر بانی
تــــو نـــور دیـــده ای آرام جانــی
دودستت بهتر از رمزمسیحا ست
تــــو چـــون پـــیغمبــر آخر زمانــی
......اسما سخی عزیز

تکیه گاه
مــــادر تــویی خیـــال مـــن و تـکیه گاه من
تو زهره ام به شامی و خور شید وماه من
گـــر جان فـــداکــــنم برهـت لایـقش تویـی
بـــرتـــوست عـــهد من هـمه مـهر وفای من
...اسما سخی عزیز
زنده بدنیای مادر
ببوسم من سرا پای تومادر
نگاه من به چشمای تو مادر
ندیدم چون تومحبوبی به عالم
شدم زنده بدنیای تو مادر
...اسما سخی عزیز

دوری
عـــزیزم دوریت بر من عذاب است
جگر از دست غمهایت کباب است
گلـــی پــژمرده ام در باغ عشقت
که جوی آب چشمم در عتاب است
...اسما سخی عزیز

آرام دل وجان
بس کرده ام از عشق تو من نا له وافغان
با حال پریشان
جـانم بلــب آمدبروم سوی بیابان
...با یاد عزیزان
باغصه وغم بی تو منم بی سرو سامان
با دیده ی گر یان
لیکن نروی از نظرم روح و ودل و جان
دارم به توایمان
اسما سخی عزیز
آرزو
دلم خواهد که در پیشم توباشی
غلام حلقه در گوشم توباشی
بیایی تا به آغوشت بگیرم
که هم نیشم وهم نوشم توباش
...اسما سخی عزیز

چشمان مست
منم آن عاشق چشمان مستت
بگیر ای مهر بان دستم بدستت
...اسیـــرم در کــف مــهـــر وفایـــت
که میبوسم لبان می پرستت
...اسما سخی عزیز

آرام دل وجان
بس کرده ام از عشق تو من نا له وافغان
با حال پریشان
جـانم بلــب آمدبروم سوی بیابان
...با یاد عزیزان
...باغصه وغم بی تو منم بی سرو سامان
با دیده ی گر یان
لیکن نروی از نظرم روح و ودل و جان
دارم به توایمان
اسما سخی عزیز

لا یق عشق
الهی بر رخم عاشق شوی تو
که تا مهر مرا لایق شوی تو
وآنگه در برت گیرم همه عمر
که تا بر قامتم شایق شوی تو
...اسما سخی عزیز

قامت مر دانه
نگاه آرزو مندت مرا کشت
دوچشم مست ودلبندت مرا کشت
بنازم قامت مر دانه ات را
به عاشق باز پیوندت مرا کشت
...اسما سخی عزیز
بر تو نـــــــــــــــــــاله و فــــــــــــریاد ندارد اثری
و ندارم زتو ای دوســــــــــــت پـــــــــیام و خبری
ترک من کردی و رفتــــــــــی با چه کس یار شدی
دیر وقتیســـــت نداری تو بـــــــــــــــــــسویم گذری
اســـمآ سخی عزیز
مدهوش
دوست دارم مست و مد هوشم شوی
هــمــدم وهــمـــراز وهمــدوشم شوی
گــــر بـــخــواهی باده در جامــت شوم
گر بمیرم تــــــــو سیاه پــــو شم شوی
اسما سخی عزیز

تـو هستـی
=======
تویی وان قصه وافسانه ی من
منم وان عاشق دیوانه ی تو
عزیزم دلبری مستانه ی من
...تو سیلابی منم ویرانه ی تو
شرابی در خمار زند گانی
که هستم هر زمان میخا نه ی تو
منم ساقی آن جام لبالب
لبانم سا غرو پیمانه ی تو
مرا در بر گر فتی در گرفتم
چو آذر بر دری بت خانه ی تو
نوای زند گانی در تو پیداست
منم ای جان من جا نانه ی تو
ز اسما گو چه خواهی جز صداقت
قریـــن عشقم وافــــسانه ی تو
اسما سخی عزیز

پریشان
عا شق شده ام دلم پریشان گشته
تــصـــویر تــو در قلــب نـمایان گشته
باز آی وببین حال خـــراب اســت مـــرا
از چهــره ی زردم کــه نمایان گـشـتــه
......اسما سخی عزیز
زولانه
زغمها ی زمان دیوانه گشتم
دمی از خویشتن بیگانه گشتم
سمای آسمان اسما ی دردم
بدست خوییشتن زولانه گشتم
...اسما سخی عزیز

اشک
شدم آشفته وزار وپریشان
دوچشمانم براهت زار وحیران
ز اشکم گونه هایم بیقرار اند
دگر از دوریت من را مترسان
......چنان در گریه مستم بیقرارم
که دامن تر شده از بیم هجران
وفای عشق وامید منی تو
بیا اندر برم من را مرنجان
به اسما زند گی سخت است بیتو
قسم ها میخورم با ور به قرآن
اسما سخی عزیز

دور از دیدار
به هر کس دل مده که خوار میشی
هــمیشه دور از دیــدار میــشی
بدلبر چون سپاری دل/ میندیش
وگــــر نه از جــهان بیـــزار میشی
...اسما سخی عزیز

دل دیوانه
بمن دیوانگی ها داره این دل
مرا رسوای رسوا داره این دل
همه بر حال زارم خنده دارند
تری تری تما شا داره این دل
...اسما سخی عزیز

ای دوست
از عشق تو اسما همه رسوا گشته
گویی به جهان بهر تو پیدا گشته
می سوززم می تپم در آغوش وصال
دیوانه دلم /لیلی صحرا گشته
......اسما سخی عزیز

انتظار
من امشب ازبرایت انتظارم
ربودی از دلم صبر وقرارم
همی نالم زهجرانت همیشه
عزیــز دل توهستی یاد گارم
...اسما سخی عزیز
ای دوست
از عشق تو اسما همه رسوا گشته
گویی به جهان بهر تو پیدا گشته
می سوززم می تپم در آغوش وصال
دیوانه دلم /لیلی صحرا گشته
...اسما سخی عزیز

صحن دل
در صحن دلم عشق تو پیدا گشته
از عشق تـودنیـا هـمـه زیـبا گشته
میسوزم ومیطپم به عشقت داییم
تا بــوسه زلب از تـو تقـا ضا گشته
...اسما سخی عزیز
ایمان به عشق
در خلقت من عشق به تن جان شده است
با مذهب دل محبت ایمان شده است
تسبیح ونمازم تویی ای قبله ی حسن
قلبم به قرا ئت تو قر آن شده است
......اسما سخی عزیز

غوغای دل
در کنج دلم عشق تو غوعا دارد
از فا صـــله هــا تــرا تماشا دارد
می نالد ومیطپد تـــرا میخواهد
از هــــر طــــرفی تــرا تمـنا دارد

خزان عمر
بمن گویند چرا رنگ تو زرد است
مگر دلداده ای معشوق مرد است؟
نمیدانم جواب شان چه گویم
که اسما در جهان همراه درد است
...اسما سخی عزیز

صبر
در هجر تو ای دوست فغانی نکنم
آزاده ام وفـــکر جهـــانی نـکــنــم
تو جان من وقلب من و عشق منی
هر گــز به کسی راز نهــانی نکنم
......اسما سخی عزیز

ای دوست
از عشق تو اسما همه رسوا گشته
گویی به جهان بهر تو پیدا گشته
می سوززم می تپم در آغوش وصال
مجنون شده ام/ لیلی صحرا گشته
...اسما سخی عزیز

ای دوست
از عشق تو اسما همه رسوا گشته
گویی به جهان بهر تو پیدا گشته
می سوززم می تپم در آغوش وصال
دیوانه دلم /لیلی صحرا گشته
...اسما سخی عزیز

خمار عشق
خمارم گر کنی جانم فدایت
همه هستم عزیزم چشم برایت
در آغوشم چوآیی جان سپارم
بمیرم در برت یا پیش پایت
...اسما سخی عزیز

صبر
در هجر تو ای دوست فغانی نکنم
آزاده ام وفـــکر جهـــانی نـکــنــم
تو جان من وقلب من و عشق منی
هر گــز به کسی راز نهــانی نکنم
......اسما سخی عزیز

زندگانی من
بمن آموخت عشقت زند گانی
تمنا یم تویی ای یار جانی
به عشقت نا له وفر یاد دارم
دمی پیشم بیا گر میتوانی
...اسما سخی عزیز

بــیـــقـــرار
انـتــظارم چشم در ره بیقراری میکنم
درد عشقم میتپم فر یاد وزاری میکنم
صبر دارم کز در اید خدای مهربان
تا به وصلش میرسم من اشکباری میکنم
...اسما سخی عزیز

بوسه
همیخواهم لبانت یار شیرین
به بوسم با ادا وناز وتمکین
تو بردی جان من صبر وقرارم
ز دوری ها شدم بیمار وغمگین
...اسما سخی عزیز
افگار
زدستت جان من افگار کشتم
زعشق وعا شقی بیزار گشتم
شدم من شهره ورسوای عالم
به بستر خوار وهم بیمار گشتم
اسما سخی عزیز
13. Januar um 23:41
سوز وساز
شده چندی که از یارم جدایم
ومیسوزم به غمها مبتلا یم
ندارم طاقت هجران خدا یا
نمیدانم شب وروزم؟/ کجایم
......اسما سخی عزی
گــــرم دوبیتـــــی ها
دوبـیــتی گفته گفته داغ گشتم
چو بلبل نـغـمه خوان باغ گشتم
تـــــو مــیــــدانی دلم آتش گرفته
کتابــی بــــودم واوراق گــشتــــم
...اسما سخی عزیز

بیقرار
براهت انتظاری میکشم من
زدیده اشک باری میکشم من
توشیرینی بدل نازم عزیزم
بو صلت بیقراری میکشم من
...اسما سخی عزیز

آشــفـتــه حال
مــنــم آشــفـتــه وزار وپـریــشان
همی نالم به عشق روی جانان
زبـــهــرش گر یــه هــای زار دارم
ومیسوزم درین شبهای هجران
...اسما سخی عزیز

بوسه به پیغام
خطت را بوسه کردم یادم آمد
بیادم این دل نا شادم آمد
دلم در بوسه وپیغام نمیشه
به والله ازدلم فر یادم آمد
اسما سخی عزیز

درد هجران
ســفـر را یار من از سر گرفته
دلــم از درد هـجــران در گرفته
رها کی میشوم از درد واندوه
هــوای غــم مـــرا دربــر گرفته
.........اسما سخی عزیز
چرا در عشق تو زاری کنم من
چرا با غیر تو یاری کنم من
تو که یار وفا دارم نباشی
به عهد خود وفا داری کنم من
اسما سخی عزیز

بـی اعتنا
عزیزم یار من کان وفا بود
به قامت سرو ناز و دلربا بود
به قولش ماند گاری داشت دا یم
ولی در وعده اش بی اعتنا بود
...اسما سخی عزی
انتظار
هر زمان چشمم براه وبیقراری میکنم
درد عشقم / می تپم/ فر یاد وزاری میکنم
انتظارم تا که آید در برم شب های وصل
عاشقش هستم ازو من پاسداری میکنم
......اسما سخی عزیز
کاش مجنون میشدم لیلای ناز
محو کلکت عاشقانه همچو راز
خیمه ات صحرای عشق وآرزو
طالعت بیدار وعمرت باد/دراز
اسما سخی عزیز
آتشفشان دل
دلم از دوریت آتش فشان شد
وچشمم در غمانت خون چکان شد
چنان نا لیده ام اندر شب وروز
زمین تا آسمان در یک فغان شد
......اسما سخی عزیز
مبتلای طوفان
به عشقت آشنا کردی دلم را
به طوفان مبتلا کردی دلم را
دل من آتش سوزان عشق است
نمیدانم چه ها کردی دلم را
...اسما سخی عزیز
گــــرم دوبیتـــــی ها
دوبـیــتی گفته گفته داغ گشتم
چو بلبل نـغـمه خوان باغ گشتم
تـــــو مــیــــدانی دلم آتش گرفته
هما بــودم اسیــر زاغ گــشتــم
......اسما سخی عزیز
آشفته حال
منم آشفته وزار وپریشان
صفای دل نگاهم یاد جانان
به چشمم اشک وتصویرش خیالم
دعا دارم نباشد چشم گر یان
...اسما سخی عزیز
رنج بی پایان
بدرد این دلم در مانی ای دوست
به عشق خود مرا سوزانی ای دوست
دوای در دمن باشی عزیزم
اگر چه رنج بی پایانی ای دوست
......اسما سخی عزیز

کابل وطنم ترا چرا غان بینم
از خاک تو بیگانه گریزان بینم
وانکس که بتو ستم روا داشته است
خاک وطنش همیش ویران بینم
اسما سخی عزیز
خاک وطن
خاکم ز غمت جهان حرا سان بینم
با قلب حزین دیده ی گر یان بینمم
خواهم زخدایم که تو آباد شوی
تا دشمن تو خار وپریشان بینم
...از جور وجفای ظالمان خار شدی
خواهم که ستمگر همه نا لان بینم
جر یان خروش رود زیبای تومن
از موج طراوت همه شادان بینم
اسما به دودست در دعا ناله کند
ای بار خدا ! وطن چرا غان بینم
اسما سخی عزیز

یار نا زنین
تو یار نا زنینی دلبر من
که با من هم قرینی دلبر من
گرفتم نذر وقر بانی بگردن
که شادی آفرینی دلبر من
...اسما سخی عزیز
گریبان غم
گفتم که دگر ناله وافغان نکنم
احوال دل خویش پریشان نکنم
با ناله وفر یاد وداع خوب تر است
زین پس زغمان سر به گریبان نکنم
...اسما سخی عزیز

دعا برای شما
الهی دوستانم زنده باشید
صحت وسالم وپاینده باشید
مرا دلشاد میدارید عزیزان
بدل شاد وبه لب پر خنده باشید
...اسما سخی عزیز

به عشق تو دل آزاری کنم یار
ازان با تو وفا داری کنم یار
اگر یار وفا دارم نباشی
بگو باکی؟ وفا داری کنم یار
اسما سخی عزیز
سال نو
دلــــم از درد هــــجــــران در گرفته
هــوای غــم مـــــرا در بــر گــرفتــه
همه میگن که سال نو براه است
دو چـــشمم انتــظار از ســر گرفته
......اســـــما ســــخــــی عــــزیز
دل دیوانه
بمن دیوانگی ها داره این دل
مرا رسوای رسوا داره این دل
همه بر حال زارم خنده دارند
به سوی من تما شا داره این دل
...اسما سخی عزیز

چه زیبا در دلم جا کردی ای دوست
برایم لطف زیبا کردی ای دوست
مرا درسوزش این عشق شوریست
به شهرت خوش چه رسوا کردی ای دوست

زیارانم وفا داری ندیدم
بجز درد و دل ازاری ندیدم
بهر سو میروم نالان وگریان
شدم دیوانه/ هوشیاری ندیدم
نیاز بیقراری
ز فراق رو یت ایجان دل بیقرار دارم
به امید دیدن تو بسی انتظار دارم
زدلم چو نا له خیزد رهی داغ را ستیزد
شررم زدیده ریزد به تو سر وکار دارم
...شب وروز های هجران غم من نداره پایان
چه کنم چه چاره سازم دل غمگسار دارم
غم هجر وبستر غم همه شب به چشم پرنم
به نبود وصلتت من دل داغدار دارم
سر وجان ومال اسما برهت فداست تنها
تــــــــو بیــــا عزیــــــز دلها که ترا بکار دارم
اسما سخی عزیز
اختر رخشنده
چه میدانی چه شو ره بر سری من
درآن لــحظه تویــی اندربـــــری مــن
هـــمه سوزی/ شرا ری /آتــش جان
تویــــی رخــشنده تا بان اختـری من
...اسما ســـــخی عـــــزیز
شرردر شور
بخدا در دل خود شور وشرر ها دارم
تا زلب های تو من بوسه تمنا دارم
در دلم نا له به لب خنده بچشمانم اشک
موج محو توشدم تا که تما شا دارم
...ناله هر گز نکنم گر چه خودت بی مهری
تو نگویی که کسی عا شق شیدا دارم
دست تقدیر نوشتست عزل را شاهد
تا تویی دلبر من خوش سرو وسودا دارم
دل سر گشته ی اسما به خدا خانهء توست
از ازل تا به ابد عشق تو دعوا دارم
اسما سخی عزیز
شوم قربان آن لب های شیرین
زبان نا زنـــیــــنت یار دیــــریـــــن
دوچــشمت شـور مــحشر آفریند
قــدوبا لای سر وت ناز وتـمـکیــــن
افتخار من
بـــــراهـــــــت انتظارم نا زنیم
به چشم اشکبارم هم قرینم
بــــرای من تو چون آب حیاتی
توهستی افتخارم همنشینم
خدا یا رحم بنما عا شقم کن
به حسن ماه روی شایقم کن
بسوزان جان من در عشق خوبان
ومحتاجم به لطفت/ لا یقم کن
بکن ای نا زنین یک مهر بانی
بیا نزدم اگر خود میتوانی
ولی راز مرا باکس نگویی
که رسوا میشویم در زند گانی
...اسما سخی عزیز
سرم شور وهوای تا زه دارد
زعشقت شور بی اندا زه دارد
تو را خواهم عزیزم آرزویم
ک راز عا شقی آوازه دارد
افتخار من
بـــــراهـــــــت انتظارم نا زنیم
به چشم اشکبارم هم قرینم
بــــرای من تو چون آب حیاتی
توهستی افتخارم همنشینم


از عشق رخت ترانه ها میسازم
از مهر تو من نشانه ها میسازم
با چشم خمارین تو ای محرم راز
با نوش لــــبـــــت بــــهانـــه ها میسازم
اسما سخی عزیز

بـــهــانه
از عشق رخت ترانه ها میسازم
از مهر تو من نشانه ها میسازم
با چشم خمارین تو ای محرم راز
با نوش لــــبـــــت بــــهانـــه ها میسازم
...اسما سخی عزیز
کجایی ای گل رعنای نازم
کجایی بلبل شیدای رازم
زدل صبر وقرارم را ربودی
بدون از تو بسوزم تا بسازم
...اسما سخی عزیز
صورت جا نان
امشب به نظر صورت جا نان دارم
از هجر رخش دیده ی گر یان دارم
این نیز ندانم که رمیدست چرا
دیری شده است حال پریشان دارم
...اسما سخی عزیز

محرم راز
بکن ای نا زنین یک مهر بانی
بیا نزدم اگر خود میتوانی
ولی راز مرا باکس نگویی
که رسوا میشویم در زند گانی
...اسما سخی عزیز
ببین از دوری تو بی قرارم
همیشه در رهی تو انتظارم
نمی آی ومیدانی شب وروز
بیادت لحظه ها را میشمارم
اسما سخی عزیز

بیا
بیا یک لحظهء در خانه ی من
الا ای دلبر مستانه ی من
همی خواهم شودجانم بجانت
تویی ناز من و یکدانه ی من
...اسما سخی عزیز

دیدهء گر یان
هر لحظه بدل صورت جانان دارم
از دوری او دیده ی گر یان دارم
دیریست ندانم که رمیدست چرا
تنها شدهام نا له وافغان دارم
...اسما سخی عزیز

بشنو
ای جان زغمت ترا نه خوانم
ازدرد وغمت فسانه خوانم
بشنو تو دمی ترا نه ی دل
فر یاد دلم شبانه خوانم
...اسما سخی عزیز

به لبخدی دلم را شاد گردان
زقید غم مرا آزاد گردان
دمی از بند زندانم رها کن
بدنیای دگر آزاد گردان
اسما سخی عزیز

آن کیست که لحظهء مرا شاد کند
از قید وغم زما نه آزاد کند
پیونددهد عهد خودش را بامن
ویرانهء عشق دلم آباد کند
اسما سخی عزیز
قول دوستی
ترا دیدم دمی خا موش هستی
چرا ای نا زنین تنها نشستی
منم یار وفا دارت عزیزم
به اسما قول دیرینت شکستی
اسما سخی عزیز

تـو کی هستـی که مـرا عا شـق شیدا کردی

دل مــاتــم زده ام غــــرق تــمـنـــا کـــــردی

آتــش عــشــق تو در جان ودلـم جای گرفت
...
دل شــیــــدای مـرا بیـن که چه رسوا کردی

مــن کــه مشـتـاق تــمــنـای توام چیزی گوی

آنـــچــــه کـــردی بــــدلــم باز تــو تــنها کردی

عشق پاک است وتپش در دل ویران من است

ایــن تــو هــسـتــی گه چنین غلغله برپا کردی

دل تـــنــگـم کــه هوســگاه وصـال و رخ تـست

گـــوچــرا وعــده ی امــروز بــه فـــر دا کـــردی

جـان اســـما بـه فــراق غـم هجران تو سوخت

دل حــسرت زده ام ســخـت بـه غـو غا کـردی'

فسانهء دل
یارب بلبم ترا نه از توست
فر یاد دلم نشانه از توست
دارم همه شب ستایش تو
الحام دلم فسانه از تو ست
...اسما سخی عزیز

چرا بر من کسی عا شق نمیشه
ویا با گفته اش صادق نمیشه
شب وروزم به تنهایی گذارد
به بختم هیچ کس لایق نمیشه
اسما سخی عزیز

بیا
بیا ای بلبل باغ گلستان
بیا ای نغمه ساز باغ وبستان
بیا ای عا شق شوریدهء من
که اسما انتظار است دخت افغان
...اسما سخی عزیز
دیوانهء تو
نمیگویم مرا دیوانه کردی
به هجرروی خود افسانه کردی
بیاد عشق تو دیوانه گشتم
به مو های سیه زو لانه کردی
...اسما سخی عزیز
زیبای ناز
ترا پا کیزه وزیبا چودیدم
بسان لا له ی صحرا چودیدم
چو خورشید طلوع صبح گاهان
ترا در پـــر تو دلها چو دیدم
...اسما سخی عزیز

آرزوی بوسه
لبانت را ببوسم یار شیرین
اگر خواهی نخواهی یار دیرین
من از هجر تو بی صبر وقرارم
زهجرت گشته ام بیمار وغمگین
...اسما سخی عزیز
فریاد دل
به عشقت داد وافغان میکنم من
زدوری تو گریان میکنم من
ومیدانی که اسما عا شق توست
ازین رو خانه ویران میکنم من

تمام شب یبادت ناله کردم

چو مه در آسمانت حا له کردم

چو میدانی دلم دیوانهء توست
......
به عــشــق پاک تو حواله کردم
اسما سخی عزیز

مهربانم
به خدا وند جهانم که تو را دوست دارم
به خدای مهربانم که تو را دوست دارم
به وفا ی عشق پاک تو قسم ای جانم
به خدا گل ریحانم که تورا دوست دارم
...اسما سخی عزیز
عشق
مرا از خویشتن بیگانه کردی
به عشق پاک خود افسانه کردی
نمیدانی شب و روز در فراقت
مرا از عشق خود دیوانه کردی
...اسما سخی عزیز
...
چرا بنشسته دل پر خونی ای یار

چه خوش مانند آن مجنونی ای یار

دلـم از عـشـق تو درتـب وتاب است
...
مــگر ماننــد مــن مــفـــتوـنی ای یار؟
شب
دیشب همه شب در دل من یاد تو بود
در بستر خاموشیم فریاد تو بود
در خواب و خیالم رخ زیبای تو بود
پس ناله زدم ناله بیداد تو بود
...اسما سخی عزیز

هجران
به سویت میبینم زار و پرشان
ندارم طاقت شب های هجران
بیا بنگر به حال زار اسما
نداره بیتو اسما یار جانان
...اسما سخی عزیز

خواهیش
گفتم که دگر خواهش بیجا نکنی
وز لعل لبم بوسه تمنا نکنی
نشنیدی وگفتم به تو صدبار ولی
خواهم که دگر بوسه تقاضا نکنی

داغ عشق
بیا ای عشق داغ آتشینم
بیا ای دلبر یار شیرینم
ز هجرت قلب ما پرخون گشته است
بیا اسما بیا ای نازنینم
...اسما سخی عزیز

دوست
گر که دوست داری مرا نهان مکن
حرف خویش را در دلت پنهان مکن
گر که میخواهی مرا بوسه کنی
این قدر اسما ز من پرسان مکن
...اسما سخی عزیز


|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در جمعه پنجم فروردین 1390  |
 

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در چهارشنبه سوم فروردین 1390  |
 گناه


گناهم جیست ؟ نامم هست اسما!
مـحـبـت/ مــهـــر /و لطـفت را سـرا پا
اگـــر خــواهـــم گـنــه کارم مـپـنــدار
تـــویــی انـــدر نـــظـر عـشق مــهــیا
...اسما سخی عزیز

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در چهارشنبه سوم فروردین 1390  |
 

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در چهارشنبه سوم فروردین 1390  |
 تـو هستـی

تویی وان قصه وافسانه ی من
منم وان عاشق دیوانه ی تو
عزیزم دلبری مستانه ی من
.........تو سیلابی منم ویرانه ی تو
شرابی در خمار زند گانی
که هستم هر زمان میخا نه ی تو
منم ساقی آن جام لبالب
لبانم سا غرو پیمانه ی تو
مرا در بر گر فتی در گرفتم
چو آذر بر دری بت خانه ی تو
نوای زند گانی در تو پیداست
منم ای جان من جا نانه ی تو
ز اسما گو چه خواهی جز صداقت
قریـــن عشقم وافــــسانه ی تو
اسما سخی عزیز

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در چهارشنبه سوم فروردین 1390  |
 ,

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در چهارشنبه سوم فروردین 1390  |
 تو که هستی؟

تـو کی هستـی که مـرا عا شـق شیدا کردی

دل مــاتــم زده ام غــــرق تــمـنـــا کـــــردی




آتــش عــشــق تو در جان ودلـم جای گرفت

دل شــیــــدای مـرا بیـن که چه رسوا کردی




مــن کــه مشـتـاق تــمــنـای توام چیزی گوی

آنـــچــــه کـــردی بــــدلــم باز تــو تــنها کردی




عشق پاک است وتپش در دل ویران من است

ایــن تــو هــسـتــی گه چنین غلغله برپا کردی




دل تـــنــگـم کــه هوســگاه وصـال و رخ تـست

گـــوچــرا وعــده ی امــروز بــه فـــر دا کـــردی




جـان اســـما بـه فــراق غـم هجران تو سوخت

دل حــسرت زده ام ســخـت بـه غـو غا کـردی

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در چهارشنبه سوم فروردین 1390  |
 بهـــار

بهار آمد دو چشمم انتظار است
سرا پـــای وجـــودم بیقرار است
چـــرا آخـــر نمیـــدانی عزیـــزم ؟
به اسما بودن تو نو بهـــار است
... اسما سخی عزیز

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در دوشنبه یکم فروردین 1390  |
 
 
بالا